معرفی وبلاگ
امام علی (ع): هر چيز داراي سيماست ، سيمای دين شما نماز است.( بحار الانوار، ج ,82 ص 227 )
دسته
گنجینه ی دوستان
همسنگران
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 697389
تعداد نوشته ها : 1424
تعداد نظرات : 173
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
https://www.mizanonline.com/files/fa/news/1397/6/13/1775847_409.jpg

خداوند متعال ، در قرآن شریف ، به داستانى اشاره مى فرماید که از جهاتى ، قابل دقت و تامّل است . با توجّه به اهمیّت آن در قرآن ، که نام بزرگترین سوره از این قصه گرفته شده و همچنین به علت نتایج ثمربخش ‍ آن ، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى ، در اینجا نقل مى کنیم :
در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل ، مرد جوانى زندگى مى کرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت . وى جوانى با ادب ، و آراسته به کمالات ظاهرى و معنوى بود.
در یکى از روزها، که طبق معمول در مغازه خویش ، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى کرد، که آن معامله کلان ، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان ، در پى داشت . وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه کرد، متوجه شد که درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده ، کلید انبار هم در جیب اوست . و از آنجائى که این جوان ، شخصى فهمیده و باتربیت بود، طبعاً پدرش ، احترام خاصى پیش او داشت .
با عذرخواهى به مشترى گفت : متاءسفانه ! تحویل گندم ، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم که او را از خواب ، بیدار کرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم کنم ؛ به همین جهت ، اگر صبر کنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ کالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر کنى ، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه کن
مشترى گفت : من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم ، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار کن ، جنس را تحویل من بده . جوان گفت : من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم کرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍ دارد تا سود این معامله کلان . بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان ، بالاخره مشترى صبر نکرد و رفت .
بعد از ساعتى ، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم ! چطور شده در این ساعت کارى ، درب مغازه را بسته و بخانه آمده اى ؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل کرد، پدرش ‍ بعد از شنیدن واقعه ، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و بخداوند عرضه داشت : پروردگارا! از تو متشکرم ، که چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا کرده اى . و به پسرش گفت : اگر چه من راضى بودم که مرا از خواب بیدار کنى و اینقدر سود را از دست ندهى ، امّا حالا که تو بزرگوارى کردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى ، من ، در عوض آن سودى که از دست داده اى ، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم که خداى متعال توسط این گوساله ، نفع بسیارى بتو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها که احترام پدر و مادر خویش را حفظ کنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد کرده و یک گاو بزرگ و کامل شده بود.
در آن زمان ، در منطقه دیگرى و در یکى از خانواده هاى بنى اسرائیل ، دخترى مؤ دّب و عفیفه و جمیله بود که بحدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ که از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یکى از آن دو، متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم ، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت ، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود.
دختر، از بین خواستگاران ، به این دو نفر متمایل شد و یک هفته مهلت خواست ، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد. او در این مدت با خود فکر کرد که :
اگر من ، با پسر عموى متدین ازدواج کنم ، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم ، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس ، بسر خواهم برد و یک زندگى آرامبخش و سالم ، خواهم داشت . و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوى و آلوده به گناه ازدواج کنم ، ممکن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم ، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام ، ممکن است از جادّه سعادت ، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط کنم
دختر جوان ، بعد از فکر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید که با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج کند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شکست خورده تلقى کرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان ، نقشه خطرناک و شومى کشید.
او شبى ، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت کرده و بعد از پذیرائى کامل ، شب را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب ، در حالى که میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى کشته ، و جنازه را به یکى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت .
بعد پیش خودش فکر کرد: با یک تیر دو نشان مى زنم ، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب ، ناچار مرا مى پذیرد و دومّاً، دیه این پسر عمو را، که به غیر از من ، وارثى ندارد، طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام از اهالى محل گرفته ، و صرف خرج عروسى مى کنم
صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یک شخص مقتول ، مواجه شدند، و هر چه دقت کردند، او را نشناختند؛ تا اینکه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى کشاورزان ، از رفتن به سرِ کار، خوددارى کنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.
(زیرا مسئله قتل ، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود.) مردم ، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بکار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.
جوان قاتل ، نزدیکیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده کرد که وضع شهر بهم ریخته ، همه دست از کار کشیده اند. جوان -با تجاهل - علت را جویا شد و گفتند: شخصى را کشته و شب گذشته ، به یکى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است که خانواده مقتول ، او را قصاص کنند. او به سرعت ، به کنار جنازه آمد و روپوش را کنار زد و بصورت او نگاه کرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده ، به سر و صورت خود مى زد و گریه کنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص کنم ، و یا اینکه دیه خون او را بگیرم ! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر کردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول ، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینکه ، پنجاه نفر قسم بخورند که خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.
بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال کن ، تا اینکه قاتل را، بما معرفى نماید و ما از این اتهام ، رها شویم . حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حکم خدا عمل نخواهم کرد
در این هنگام ، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى ! حالا که بحکم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده ، گاوى را بکشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى کند. و خداوند متعال در قرآن به این قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّ هِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ: به یاد آورید، هنگامى را که موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح کنید (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى که قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى کند و غوغا و آشوب خاموش گردد(
گفتند: آیا ما را مسخره مى کنى ؟(مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود)
موسى گفت : به خدا پناه مى برم از اینکه از جاهلان باشم
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَبنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه ، که براى ما روشن کند، این (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است که نه پیر؛ و نه بکر و جوان ؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْن َگفتند: از پروردگار خود بخواه که براى ما بیان کند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یکدست ، که بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد.

 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماکادُوا یَفْعَلُون
باز گفتند: از خداوند بخواه ، چگونگى آن گاو را کاملاً براى ما روشن سازد که هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت کرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد
گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد که نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبکشى کند و آن بى عیب و یکرنگ باشد. گفتند: اکنون حقیقت را روشن ساختى  و گاوى را بدان اوصاف کشتند، امّا نزدیک بود که از این امر نیز نافرمانى کنند.
بنى اسرائیل ، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص کردند، پیدا نشد تا اینکه بالاخره ، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا کردند.
او همان جوان گندم فروش بود که چند سال پیش ، در اثر احترام و مهربانى به پدرش ، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را کردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت من باید از مادرم اجازه بگیرم
پیش مادرش آمده و مشورت کرد، مادرش گفت : به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش .بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده ؟ یک گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!
و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست ، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم ، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت : پسرم ! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم ! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یک گاو را به چهار برابر قیمت ، نمى خریم
پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود:: باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها بازگشتند؛ اینبار نیز مادر جوان گفت : پسر جان ! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم و بنى اسرائیل باز از خریدن ، خوددارى کرده و برگشتند. و هر بار که برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینکه ، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینکه پوستش را پر از سکّه هاى طلا بکنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سکه هاى طلا کرده و به صاحبش تحویل دادند.
حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو رکعت نماز خواند و بعد دستها را بسوى آسمان بلند کرده و فرمود: پروردگارا! ترا قسم مى دهم به شکوه و جلال محمد و آل محمدعلیه السّلام که این مرده را زنده گردانى . و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى کرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.
بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است ، یا ثروتمند کردن خداوند، آن جوان تاجر را!
حضرت موسى امر کرد که قاتل را قصاص کنند. و آن جوان بیگناه ، بعد از زنده شدن ، از حضرت موسى تقاضا کرد که از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت کند. خداوند به حضرت موسى مژده داد که هفتاد سال ، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاکدامن را به عقد آن جوان -پسر عموى متدین و درستکار- در آورد. و در حدیث نقل شده : خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان ، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یکدیگر زن و شوهر خواهند بود.

دسته ها : فیض در فیض

ابن جوزى ، در کتاب منتظم خویش ، در حالات عمر بن خطّاب مى نویسد: زمانى که عمر به خلافت رسید، به او خبر دادند که مهریه همسران پیامبرصلّى اللّه علیه و آله پانصد درهم ، و مهریه حضرت فاطمه علیهاالسّلام در ازدواج با على علیه السّلام چهارصد درهم بود.

او بر اساس اجتهاد و سلیقه خویش ‍ چنین استنباط کرد که مهریه زنان مسلمان ، نباید از مهریه دختر والا مقام پیامبر حضرت فاطمه علیهاالسّلام ، بیشتر باشد.

براى همین ، روزى براى سخنرانى بالاى منبر رفته و بعد از حمد و ثناى الهى چنین گفت : اى مردم ! مهریه زنان خویش را از چهار صد درهم افزونتر نکنید، هر کس بیشتر از مقدارى که معین کرده ام براى همسرش مهریه قرار دهد؛ زیادى آن به بیت المال مسلمین تعلق خواهد داشت و آن مقدار اضافى را از شما اخذ کرده به حساب حکومت واریز خواهم کرد. مردم ، از ترس خلیفه ، هیچ اعتراضى نکرده و ساکت نشسته بودند.
در این هنگام ، زنى از وسط جمعیتِ زنان بلند شده و در حالیکه معترضانه با دستش بسوى خلیفه اشاره مى کرد؛ فریاد برآورد: چطور این وجه زیادى بر تو حلال خواهد بود، در حالیکه این مخالفت با قرآن است ، خداوند مى فرماید: (وَ آتَیْتُمْ اِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاءْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً:اگر مال فراوانى بعنوان مهریه به همسرتان پرداخته اید، چیزى از آن را پس نگیرید.) عمر، بعد از شنیدن استدلال قرآنى آن زن ، شرمگینانه گفت : یک زنى حرف صحیح مى گوید و مردى اشتباه مى کند

دسته ها : فیض در فیض

اصبغ بن نباته مى گوید: در جنگ جمل ، در کنار حضرت مولى الموحّدین، امام على علیه السّلام ایستاده بودم که مردى پیش حضرت آمده و گفت : یا امیرالمؤ منین ! این قوم تکبیر مى گوید و ما هم مى گوئیم لشگر طلحه و زبیر لااِلهَ اِلاّاللّهْ مى گوید و ما هم مى گوئیم ، آنها نماز مى خوانند و ما هم نماز مى خوانیم ؛ پس براى چه ، با آنها مى جنگیم و مبارزه مى کنیم؟


امام على علیه السّلام فرمود: براى این آیه مى جنگیم که مى فرماید: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ اتَیْنا عیسَى بْنَ مَرْیَمَ الْبَیَّناتِ وَ اَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمْ البَیَّناتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ امَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَاللّهُ ما اقْتَتْلَوُا وَ لکِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ:


بعضى از آن رسولان را بر بعضى دیگر برترى دادیم ، برخى از آنها، خدا با او سخن مى گفت ، و بعضى را درجاتى برتر داد و به عیسى ابن مریم ، نشانه هاى روشن دادیم ؛ و او را با روح القدس تائید نمودیم ؛ و اگر خدا مى خواست ، کسانى که بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه هاى روشن که براى آنها آمد.


در اینجا امام على علیه السّلام فرمود: مائیم آن نشانه هاى روشن که بعد از پیامبر قرار گرفته ایم. ولى این امتها اختلاف کردند، بعضى ایمان آوردند و بعضى کافرِ باطنى شدند؛ اگر خدا مى خواست با هم پیکار نمى کردند، ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد.


مائیم که ایمان آورده ایم و آنها هستند که در باطن ، کافر شدند. در اینجا آن مرد گفت : قسم به خداى کعبه ! آنها در برابر حق، کافر شدند. بعداً حمله کرده و مبارزه سختى کرد و به شهادت رسید. رحمت خداى بر او باد

دسته ها : فیض در فیض
Image result for امام رضا

در مجلس مامون ، حضرت رضاعلیه السّلام موقعى که فضائل عترت پیامبرصلّى اللّه علیه و آله را با استدلال به آیات قرآنى بیان مى فرمودند، در ضمن شمارش و بیان آیات قرآنى چنین فرمودند: هفتمین آیه این است : (اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یَصَّلُونَ عَلَى النّبى یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلَّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً:خدا و فرشتگان بر روان پاک پیامبر صلوات و درود مى فرستند و شما هم اى اهل ایمان درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام کنید و تسلیم فرمان او شوید.) مسلمانان گفتند: یا رسول الله ! ما معنى تسلیم را فهمیدیم که باید تسلیم فرمان شما باشیم ، امّا چگونه صلوات بگوئیم .

فرمود: مى گوئید: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ

بعد حضرت رضاعلیه السّلام خطاب به حاضرین فرمود: آیا در این سخن خلافى هست ؟ گفتند: نه .

در این هنگام مامون گفت : این سخن ، اجماعى است و هیچ اختلاف در بین امت نیست .

آیا در مورد آل و فضیلت آل محمد، سخنى واضحتر از این مى توانید از قرآن بیان بفرمائید؟ حضرت رضاعلیه السّلام فرمودند: بلى ، شما به من بگوئید، در این آیه شریفه : (یسَّ وَالْقُرْآنِ الْحَکیمِ اِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینْ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ:یس ! قسم به قرآن کریم ، که تو قطعاً از رسولان خداوند هستى ، بر راهى مستقیم قرار دارى ). مقصود از یس چیست ؟علماى مجلس گفتند: معنى یس ، محمدصلّى اللّه علیه و آله است و کسى در آن شکّى ندارد.

امام هشتم فرمود:در این آیه شریفه ، خداوند متعال بر محمد و آل محمد فضیلتى عنایت کرده است که کسى نمى تواند، حقیقت آن را درک کند؛ مگر از راه تعقل و تفکر، براى اینکه خداوند متعال در کتاب مقدس ‍ خویش ، به غیر از انبیاصلّى اللّه علیه و آله بر هیچ کس سلام نفرستاده و فرموده : (سَلامٌ عَلى نُوْحٍ فِى الْعالَمینَ:سلام بر نوح در میان جهانیان .)

و فرمود: سَلامٌ عَلى اِبْراهیمَ:سلام و تحیت خداوندى ، بر ابراهیم باد و فرمود: سَلامٌ عَلى مُوْسى وَ هارُونَ و در هیچ جاى قرآن ، نفرمود: سَلام عَلى آلِ نوح و سلام على آل ابراهیم و سلام على آل موسى و هارون.

فقط فرمود:سَلامٌ عَلى آلِ یس  یعنى : آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین.

مامون بعد از این بیان عالى و استدلال قرآنى حضرت رضاعلیه السّلام خطاب به حاضرین گفت : اکنون فهمیدم که شرح این آیات و بیان آنها در نزد معدن نبوت و اهل بیت عصمت مى باشد.


دسته ها : فیض در فیض
Image result for ‫ایرانى بلند مرتبه در قرآن‬‎

عمر بن خطّاب مى گوید: روزى ، در کنار جمعى از طایفه خود، (بنى عدى) ایستاده بودم که سلمان فارسى از کنار ما مى گذشت . او را صدا کرده و گفتم :اى ابو عبدالله ! چرا نزد ما نمى آیى ، تا از دنیاى ما بهره مند شوى ؟ سلمان گفت : آرى !! مى خواهم از دختر تو (خواهر حفصه ) خواستگارى کنم
از این سخن ناراحت شده و به دوستان اطراف خود گفتم : مى بینید محمدصلّى اللّه علیه و آله چقدر مقام این مرد عجمى اَلْکَنْ را، بالا برده است و او را این چنین گستاخ و پررو کرده است ؛ تا آنجا که به این راحتى از دختر یک عرب ، خواستگارى مى کند؟!
سپس در حالى که از خشم و ناراحتى ، به خود مى پیچیدم ، نزد پیامبرصلّى اللّه علیه و آله آمده و به آن حضرت گفتم : اى رسول خدا! این قدر مقام افراد بى ارزش ‍ را بالا نبر، تا بر اشراف اصحاب تو برترى جسته و افزون طلبى کنند
پیامبرصلّى اللّه علیه و آله فرمود: مگر چه اتفاقى رخ داده است ؟
و من هم ، ماجراى خواستگارى سلمان را مطرح کردم .
پیامبرصلّى اللّه علیه و آله فرمود: واى بر تو اى عمر! آیا دوست ندارى دخترت همسر سلمان بشود و او به تو نزدیک و تو مشتاق او شوى ؟ آیا میدانى که بهشت ، مشتاق سلمان است ؟ و خداوند درباره او و قریش ، این آیه را نازل فرموده است : اُوْلئِکَ الَّذینَ اتَیْناهُمْ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَاِنْ یَکْفُرْبِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَ کَّلْنابِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ:بندگان هدایت یافته خداوند، کسانى هستند که کتاب و حکم و نبوّت به آنها دادیم ؛ و اگر نسبت به آن کفر ورزند؛ (آئین حق زمین نمى ماند زیرا) کسان دیگرى را نگهبان آن مى سازیم که نسبت به آن کافر نیستند.
گفتم : این بنده گان هدایت شده و نگهبان ، چه کسانى هستند؟ رسول گرامى اسلامى صلّى اللّه علیه و آله فرمود: هُمْ وَاللّهِ سَلْمانٌ وَ رَهْطُهُ: قسم بخدا آنها سلمان و قوم او (ایرانیان) هستند.

سپس پیامبر افزود: آرى قسم بخدا، خداوند درباره او (سلمان) و شما، این آیه را نازل کرد: وَ اِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لایَکُونُوا اَمْثالَکُمْ و هرگاه سرپیچى کنید و از دین خداوند روى بگردانید، خداوند گروه دیگرى را به جاى شما مى آورد که مانند شما نخواهند بود و سخاوتمندانه از مال و جان خود، در راه خدا مى گذرند. من دیگر ساکت شدم و حُدیفه که در آنجا حضور داشت پرسید: این گروه کیانند؟ رسول خداصلّى اللّه علیه و آله فرمود: سوگند به خدا! آن گروه سلمان و قوم او (ایرانیان) هستند

دسته ها : فیض در فیض
X