حقیقت معنی ولایت، عبارت است از: حُصولُ الشَّیْئَیْنِ فَصاعِدًا حُصولاً لَیْسَ بَیْنَهُما ما لَیْسَ مِنْهُما. یعنی دو چیز با یکدیگر بنحوی نزدیک شده و اتّحاد پیدا کنند که غیر از ذاتیّت و هویّت آن دو چیز، شیْء دیگری در بین نباشد.
بناءً علیهذا هر موجودی در ذات خود با ذات مقدّس پروردگار اتّصال و ارتباط و هوهویّت دارد؛ بین هر موجودی با علّت فاعلی و علّة العللش فاصلهای نیست. بنابراین، هر موجودی همین که وجود پیدا کرد لازمة وجود او، وجود ولایت است. بدین معنی که موجودات، نسبت به ذات مقدّس حضرت حقّ ربط محض میباشند.
پس ولایت به این معنی در همة موجودات وجود دارد. و آثار این ولایت بر حسب سعه و ضیق موجودات، در آنها متفاوت است. در بعضی که ماهیّتشان بزرگتر و قویتر و سعة وجودیشان بیشتر است، معنی ولایت در آنها بیشتر وجود دارد؛ و بعضی که در مرحلة ذات و ماهیّت ضعیفتر، و از نظر سعه محدودترند، وجود ولایت در آنها کمتر است.
معنی حقیقت ولایت و ولایت حیوانات و بهائم بر بچّههای خود
علی کلّ تقدیر، لازمة وجود و خلقت هر موجودی از موجودات، توأم بودن با ولایت است. و از آثار آن ولایت ـ در حدودی که آن ولایت اقتضا میکند ـ اختیار داشتن، و صاحب أمر بودن و حاکم بودن و مسلّط بودن است.
در تمام موجودات این ولایت هست؛ و اُصولاً نمیشود موجودی بدون ولایت باشد. بنابراین، ولایت در همة موجودات گسترش دارد وَ لا تَشُذُّ عَنْ حیطَةِ هُویَّتِها وَ إنّیَّتِها ذَرَّةٌ أبَدًا.
گربهای که بچّة خود را به دندان میگیرد و برای حفظ او از گزند دشمن از این خانه به آن خانه میبرد، بر أساس ولایت است؛ زیرا خود را ولیّ آن بچّه میبیند و در وجود خود، سیطره و هیمنهای میبیند که به او دستور میدهد این کار را بکن. و اینکه وقتی دشمن میخواهد به بچّهاش حمله کند، با تمام قوا برای دفاع از او آماده میشود، بر أساس همان ولایت است.
کبوتری که تخم میگذارد و بر روی تخم میخوابد و آنرا رشد میدهد، به مقتضای همان ولایت است. و بالاخره تحوّل هر موجودی از موجودات، حتّی مثلاً دانهای را که شما در زیرزمین میکارید و این دانه شکفته شده، از یک طرف ریشة آن در زمین میگسترد و از طرف دیگر ساقة آن بالا میرود، بر أساس ولایت است. زیرا اگر ولایت نداشته باشد نمیتواند از جای خود هیچ تکانی بخورد، و هیچگونه جنبش و حرکتی داشته باشد.
و اگر عالَم بر أساس ولایت نبود، نه اینکه عالم متحرّک نبود، بلکه عالم معدوم بود. یعنی عالم، عالم نبود، عدم بود. تمام این موجودات را که میبینید به این صورت درآمدهاند، بر أثر ولایت است. همچنین إنسان هم هر کاری که انجام میدهد، و هر سعهای را که در خود مشاهده میکند بر أساس ولایت میباشد.
پدری که از بچّة خود پاسداری و نگهداری و محافظت میکند بجهت ولایت است؛ و این ولایت تکوینی و فطری است که خداوند به او داده است. و شاهد بر این مطلب آنکه: اگر او را از عمل خود منع کنیم و بگوئیم: تو از فرزندت پاسداری نکن، و بچّة تازه مولود خود را در بیابان رها کن! او این سخن را نمیپذیرد. یا مثلاً به آن گربه بگوئیم: اینچنین از بچّهات مراقبت و محافظت منما و او را از این خانه به آن خانه نبر! او قبول نمیکند. و اگر بر خلاف این أمری کنیم (مثلاً به او بگوئیم: بچّهات را به لانه و آشیانة دشمن ببر!) نیز نمیپذیرد.
این مطلب دلالت میکند بر اینکه: أفعال ولائی در موجودات، ناشی از غریزه و فطرت آنهاست، و آن هم لایتغیّر و لایتبدّل است.
ولایتی را که بمقتضای آیة شریفة: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَی النِّسَآ ء بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَی' بَعْضٍ مردان بر زنان دارند، یک ولایت تکوینی و فطری است؛ زیرا که مرد دارای عقلی قویتر از قوای عاقلة زن میباشد. لهذا زن نسبت به او ضعیف بوده، و در تحت هَیمنه و سرپرستی و عصمت اوست؛ و بر عهدة مرد است که زن را نگاهداری کند. و لذا او آمر است و این مأمور، او ناهی است و این منهیّ؛ و بایستی که در جمیع دستورات از او إطاعت نماید.
ولایت عدول مؤمنین، و فسّاق آنها در صورت فقدان عدول
و همچنین است ولایت عدول مؤمنین بر أموال غُیَّبْ و قُصَّرْ و أمثال اینها، از مواردی که ما معتقدیم عدول مؤمنین بر آن ولایت دارند. زیرا که آیة کریمة: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَـ'تُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَآءُ بَعْضٍ«مردان مؤمن و زنان مؤمنه، بعضی از آنها دارای ولایت به بعضی دیگرند» این حقیقت را إعلان مینماید. و این ولایت در عدول مؤمنین أقوی است؛ برای اینکه إیمانشان قویتر و اتّقائشان بیشتر است. و همین یگانگی که بین قلوب مؤمنین وجود دارد إیجاب میکند که در صورت عدم وجود ولیّ بالاتر مثل إمام و فقیه أعلم، آنها بر یکدیگر ولایت داشته باشند، و از مؤمنینی که ضعیف و ناتوان هستند و از عهدة کار خود بر نمیآیند (مانند مجانین و سُفهاء و أیتام و أمثال اینها) پاسداری و سرپرستی کنند. و همچنین است ولایتی که فسّاق مؤمنین ـ در صورت عدم وجود عدول مؤمنین ـ دارند؛ زیرا آنان در عین اینکه فاسقند بر غیر مؤمنین مقدّمند؛ به سبب آنکه إیمان دارند و در تحت عموم ولایت وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَـ'تُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَآءُ بَعْضٍ هستند. و إنسان با وجود فسّاق مؤمنین نمیتواند ولایت را بدست کافر بدهد؛ چرا که کافر هیچگونه ولایتی بر مسلم ندارد.
ولایت کافر بر مؤمن «سبیل» است و خداوند هیچگونه سبیلی را برای کافرین نسبت به مؤمنین قرار نداده است. پس آن ولایت نیز بر أساس تکوین و فطرت میباشد.
علی کلّ تقدیر، تمام أقسام این ولایتها تکوینی و فطریست؛ و از آنجا که شرع هم دستوراتش بر أساس فطرت است، تمام آنها را إمضاء کرده است، و بر همان مَمشی مشی فرموده است؛ و هر کجا که عقل و فطرت ولایت را تأیید نمودهاند، شرع هم بر آن صحّه گذاشته است.
کیفیّت و حقیقت ولایت فقیه
ولایت فقیه نیز از همین قبیل است؛ منتهی در مرحلهای بالاتر و بزرگتر و وسیعتر.
ولیّ فقیه دو وظیفه دارد؛ أوّل: بیان أحکامی که از طرف شرع به او رسیده است، و فتوی دادن در آنچه که اجتهاد میکند؛ که اینک ما در آن بحث نمیکنیم؛ زیرا آن مسائل راجع به أحکام کلّیّهای است که فقیه آنرا بیان میکند، و محلّ بحث آن در مبحث «اجتهاد و تقلید» از کتاب اُصول است.
دوّم: وظیفة ولیّ فقیه است از جهت إعمال ولایت؛ که این مورد بحث ماست. یعنی این که فقیه در بعضی از اُمور (خصوص موارد جزئیّه) إعمال ولایت نموده و حکم میکند و أمر و نهی مینماید، این مفاد و معنیش چیست؟ مفاد و معنی حکم فقیه در اینگونه موارد إنشاء است. یعنی بر حسب قدرت نفسانی و طهارت باطنی که پیدا کرده، بر مدارج نفس عروج نموده و به عالمی از تجرّد و إطلاق دست پیدا کرده است؛ تا آنجا که از آبشخوار شریعت سیراب، و أحکام او در موارد مختلفه از آنجا نشأت گرفته است. فقیه تمام أحکامی که در شرع مقدّس وارد شده است (أعمّ از أحکام کلّیّه،استثنائات، اختصاصات، و أحکام ثانویّه، مثل: أحکام إکراهیّه و اضطراریّه و أحکام واردة در صورت نسیان و عدم طاقت و استطاعت) و خلاصه همة أدلّه را در نظر گرفته و با یکدیگر جمع و ضمیمه نموده، سپس در آن واقعة خاصّه، روی موضوع خاصّ با شرائط مخصوصه حکم مینماید.
بر خلاف فقیه در مقام فتوی؛ زیرا او در این مقام کاری به جزئیّات ندارد؛ بلکه پیوسته در قالب حکم کلّیایکه شریعت إسلام برای او معیّن نموده است فتوی میدهد. مثل اینکه میگوید: مَیْتَه حرام است؛ زیرا قرآن شریف میگوید: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنزِیرِ وَ مَآ أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَهِ بِهِ؛ و بعد هم یک حکم کلّی دیگری دارد که هر چیز حرام در هنگام اضطرار حلال است. و أمّا اینکه مورد خاصّی مورد اضطرار هست یا نیست، ربطی به مُفتی ندارد؛ بلکه او فقط حکم کلّی خود را بیان مینماید.
أمّا ولیّ فقیه اینچنین نیست. او در تمام جزئیّات دخالت مینماید؛ و در موضوعات خاصّ و مصادیق إعمال نظر نموده و حکم صادر میکند. مثلاً اگرکسی از او بپرسد: آیا این گوشت میته را اینک که زمان مَجاعَه و دوران قحطی است میشود خورد یا نه؟! او به جواز أکل میته حکم میکند؛ زیرا هم به حکم کلّی (حرمت میته) عالم است، و هم از حکم در حال اضطرار اطّلاع دارد، و هم موضوع را تشخیص داده، سپس حکم به جواز أکل میته مینماید. معنی ولایت او تشخیص موضوع است ـ زمان، زمان مَخْمَصَه و مجاعه است و اگر إنسان آنرا نخورد میمیرد ـ و بر أساس ولایت خود، أکل میته را جائز و أحیاناً واجب دانسته، همه را به آن أمر میکند.
در این موضوع، تمام آن أحکام را با یکدیگر مدّ نظر قرار داده و از نتیجة آن، این حکم جزئیِ فعلی را بدست میآورد و در اختیار مردم قرار میدهد. این است معنی ولایت فقیه.
بنابر آنچه گفته شد، بین إفتاء و ولایت تفاوت بسیار است. معنی ولایت، أمر و نهی و إیجاد و إعدام موضوعات خارجیست در عالم اعتبار. أفرادی که در تحت ولایت ولیّ فقیهند، بر أساس حکم او محکوم به إجرا أحکام او هستند؛ و او بر أساس همان مُدرکاتی که دارد، و أحکامی که از روی مدارک شرعیّه استنباط نموده است، و از روی همان صفا و نور و تجرّدی که نفْسش به آن درجه و مقام رسیده و از آنجا قدرت تشخیص این حکم خاصّ را برای عامّة مکلّفین یا برای بعضی از آنان پیدا نموده است، در همة موضوعات جزئیّه حکم کرده و إعمال ولایت مینماید و بِیَدِهِ الاْمْر؛ و این مسألة بسیار مهمّی است.
منبع: کتاب ولایت فقیه در حکومت اسلام - جلد سوم